#_نبض_احساس_پارت_320
صبح که بيدارشدم اميرخونه نبود.صبحونه روروي ميزآماده کرده بوديه يادداشتي هم گذاشته بودکه توش نوشته بود"داداش من يه کارکوچيک دارم تاظهرميام بيدارشدي صبحونتوبخورجايي هم نروتابيام"
يادداشت روکه خوندم رفتم دوش بگيرم.ازحموم که اومدم بيرون نگاهي ازتوي آينه به خودک انداختم.گوشه لبم پاره شده بودوزيرچشمم کبود.
_آشغال عوضي...
ساکم روبرداشتم ولباسام روگذاشتم توش.عکسي که ازسايه داشتم روهم ازقاب عکس درآوردم وگذاشتم توساکم.يه عکس دسته جمعي هم داشتيم اونم برداشتم.بعدش نشستم براي اميرنامه نوشتم....
"امير"
صبح بعدازآماده کردن صبحونه سپهرازخونه اومدم بيرون تايه سري به سايه بزنم.هنوزبيدار نشده بود.باباش ونازنين کنارش بودن.
باباي سايه:امير؟پسرم؟حال سپهر چطوره؟
_خوبه عمونگران نباشين
باباي سايه:تنهاش نزاراون خيلي پسرخوبيه.من بارها خواستم به سايه بفهمونم که راهي که داره ميره اشتباهه ولي اون ديگه به حرف منم گوش نکردآخرشم...
دستموگذاشتم روشونش وگفتم:غصه نخورين عموانشالله همه چي حل ميشه الان مهم ترازهرچيزي سلامتي سايه هس.
روبه نازنين گفتم:عشقم من ميرم خونه لباسام روعوض کنم.هستي هم چنددقيقه ديگه مياداومدتوهم بروخونه استراحت کن.سپهر هم حتمابيدارشده بهتره که زودتربرم پيشش وتنهاش نزارم.
romangram.com | @romangram_com