#_نبض_احساس_پارت_319

امير:سپهر؟داداش خوبي؟ميخواي بريم بيمارستان؟

باصداي آروم گفتم:نه فقط بروخونه...

هنوزم مست بودم مستي ازسرم کلانپريده بود.سرم عجيب دردميکردولي هيچي به درددلم نميرسيد.دلم ميخواست الانفقط بخوابم.اميدوارم اين دفه که ميخوابم ديگه هيچ وقت بيدارنشم.

"نازنين"

_سايه؟خوبي؟

سايه به يه جازل زده بودوحرفي نميزد.چندبارصداش کرديم ولي هيچ جوابي نداد.

بادستم تکونش دادم.بعدکلي صداش کردن گفت:با...بازم..اشتباه کردم...من...من...

حرفش تموم نشده ازهوش رفت.

_سايه...سايه...ابجي چشماتوبازکن...سايه...

بلندش کرديم وبرديمش بيمارستان.گريم گرفته بود.چراسرنوشت هردوشون بايداينقدبدميشد؟چرا؟دلم واسه هردوشون ميسوخت هم سپهر هم سايه...ولي سايه اشتباه رفت ماهممون بهش گفتيم ولي مثه هميشه حرف حرف خودش بود.

به بيمارستان که رسيديم دکترمعاينش کردوبهش سرم وصل کرد.شک بدي بهش واردشده بودبراي همين ازحال رفته بود.به اميرزنگ زدم تاحال سپهروبپرسم گفت بردش خونه والانم گرفته خوابيده.ازحال سايه هم پرسيدمنم گفتم آورديمش بيمارستان.به باباش هم خبرداديم اونم سريع خودش رورسوند.

"سپهر"

romangram.com | @romangram_com