#_نبض_احساس_پارت_318
همه به سمت صدابرگشتيم.سايه روديدم رنگ ورونداشت.معلوم بودکه حالش خيلي بده.
_ولم کنين...
سعيد:سپهرجون داداش بيابريم.
خيلي خب ولم کنين کاري باهاش ندارم.
ولم کردن.ازبينشون گذشتم ورفتم طرف سايه.جلوش ايستادم وگفت:خيلي ببخشيدسايه خانوم که صورت نامزدتون يکم زشت شدولي مطمئنم اونقددوسش دارين که توجهي به ريخت وقيافش نکنين.هرچي باشه اون يه بچه روستاييه ساده نيس مگه نه؟
اشک توچشماش جمع شده بود.
سايه:سپ...سپهر...
دستموبردم بالابه نشونه ي سکوت وخودم ادامه دادم:هيييس هيچي نميخوام بشنوم گفتني هاروقبلا گفتي منم شنيدم توهم بهتره ديگه باروستايياهم کلام نشي وگرنه شخصيت وکلاست ميادپايين.
اينوگفتم وازش گذشتم ورفتم سمت ماشينم.
امير:سپهروايسامنم بيام.
همراه اميرسوارماشين شديم وازاونجااومديم بيرون.چشام روبستم وسرموتکيه دادم به شيشه.دلم بدگرفته بود.کلازندگي تاميديدلبخندروي لبمه بزنه توپال وپرم وهمون يه ذره روهم ازم بگيره خوشي بهمون نيومده اصلا.هنوزم دلم آروم نشده بود.
romangram.com | @romangram_com