#_نبض_احساس_پارت_317

جوري ميگفت کارم تموم شدميدمش به توکه انگاريه اسباب بازيش بودم.من واقعاساده واحمق بودم.اين همه مدت داشتم گول ميخوردم ونفهميدم.عاشق کسي شدم بخاطرکسي دل همه روشکوندم که دوسم نداشت وبخاطراون همه مال واموال دنبالم بود.چقدردل سپهروشکونده بودم.چشام تارميديد.نفسم بالانميومد.اميدوارم هيچ وقت بالانيادومن بميرم.خداياجونموبگيروخلاصم کن.





"سپهر"

حرفاش بدآتيشم زده بودوکفريم کرده بود.مستي ازسرم انگارپريده بود.خيلي عصباني بودم ازجام بلندشدم وباهم گلاويزشديم.هي من ميخوردم هي اون ميخوردافتاديم روي زمين اول رايان شروع کردبامشت زدن بعدش من همه نيروکوجمع کردم واونوازروم برداشتم وخودم شروع کردم به مشت زدن.

_خيلي حيووني...نميزارم به بازيش بدي نميزارم....

ازجام بلندشدم وبالگدميزدم توي کمروشيکمش وبهش فحش ميدادم.ازدوي صداي اميراومد.دويدطرفمون.اومدجلوموبگيره.

امير:سپهربسه کشتيش...سپهر...

منوازرايان جداکرد.راين سرفه ميکرد.

_ولم کن اميرمنم بايداين حيوونوبکشم.

سعيدوپندارهم اومدن وسعي داشتن جلوموبگيرن.

نازنين:سايه...

romangram.com | @romangram_com