#_نبض_احساس_پارت_316


رايان:ججججج...درست نيس آدم باعشق عشقش اينجوري صحبت کنه.

بيشترازقبل عصبانيم کردازجام بلندشدم وخواستم بامشت بزنم توي صورتش ولي جاخالي دادوافتادم روي زمين.حياط چون بزرگ بودازساختمون فاصله داشتيم. وهردومون پشتمون به ساختمون بود.

رايان باصداي بلندميخنديد.

"سايه"

ازرفتن رايان خيلي گذشته بود.گفت هواي اينجايکم براش سنگين شده ميخوادبره بيرون هوابخوره.تصميم گرفتم برم دنبالش.ازساختمون اومدم بيرون.ازدورديدمش.لابه لاي درختابود.دستاشوکرده بودتوي جيب شلوارش وقهقه ميزد.کنارش يه ادمم روي زمين نشسته بود.خم شدطرف اون آدم.نزديکشون شدم پشت هردوشون به من بودومنونميديدن خواستم صداش کنم که صداي رايان اومد.

رايان:ميخواي کمکت کنم؟ولي نه توبايداين پايين بموني آخه همه ازبالابهت نگاه ميکنن.يه پسرروستايي ساده که درنظرعشقش هيچ ارزشي نداره.ميدوني چيه توخيلي احمقي ولي احمق ترازتوهم هس پس نگران نباش ميدوني کيه؟!سايه...ميشناسيش که...

سپهرازجاش بلندشدوگفت:خفه شوآشغال...

خواست بزنتش که رايان خودشوکشيدکناراونم دوبارافتادروي زمين.خيلي مست کرده بودوتعادل نداشت.

رايان:ميدوني چراحرفاي توروباورنکرد؟چون اونم يه ساده ايه مثه تو.من سالهاس که واسش نقشه کشيدم.کاري کردم که عاشقم شدسخت بودولي به تهش مي ارزيدباباش خيلي پولداربودوآخرش همه پولاميرسيدبه سايه يابهتره بگم ميرسيدبه من.سايه اونقدري دوسم داشت که حاضربودواسه داشتنم هرکاري کنه.

بازباصداي بلندخنديد.ازحرفايي که شنيده بودم قلبم به درداومده بود.توي بهت وتعجب بودم.دستي کشيدم روي صورتم.صورتم خيس ازاشک بود.نفهميدم کي اشکام سرازيرشد.

رايان ادامه داد:من هيچ وقت دوسش نداشتم برام مهم اون نبودمهم پولش بود.من خودم يکي ديگه رودوست دارم همون دختري که اون روزتوي کافي شاپ ديدي ورفتي به سايه گفتي.هه ياداون روزکه ميفتم ازخنده غش ميکنم يادم باشه بعداين کاريه تست بازيگري هم بدم توهم نگران نباش بعدازاينکه کارم باهاش تموم شدميدمش به تو نميزارم اين وسط سرتوهم بي کلاه بمونه فقط بايد يکم ديگه صبرکني.


romangram.com | @romangram_com