#_نبض_احساس_پارت_315
هستي:داداشي؟
_جونم؟
هستي:ناراحت نباش بالاخره يه روزميفهمه که اشتباه کرده
_مهم نيس...
هستي:مهم هس چون هنوزم ازچشات معلومه که چقددوسش داري داري بامن ميرقصي ولي همه حواست پيش اونه.
_بس کن هستي...
هستي:باشه...
سايه ورايان ازکنارهم جم نميخوردن.گاهي ميرفتن وسط ميرقصيدن.وقتي رايان دستاشوميگرفت،وقتي درحين رقص دستاشوميزاشت روي کمرش ياسايه روميچسبوندبه خودش دلم.ميخواست گردنش روبشکونم.کنارش خوشحال بودميخنديدوهيچ توجهي به حال من نميکرد.منم ازحرص ليواناي مشروب رويکي پس ازديگري خالي ميکردم تاشايددردموکمترکنه ولي هيچ اثري نداشت.مست مست شده بودم تعادل نداشتم.اميرليوان توي دستموگرفت وگفت:بسه سپهرميخواي خودتوبکشي الان سنگکوب ميکني بريم بيرون يه بادي به کلت بخوره.باکمک اميررفتم بيرون فضاتاريک بودوفقط رقص نورچراغاي کوچيک کمي فضاروروشن کرده بود.دخترپسراداشتن اون وسط ميرقصيدن.جشن توي يه ويلاي بزرگ بود.باهم رفتيم توي حياط ومنوروي يکي ازصندلي هايي که توي حياط بودنشوند.
امير:توبشين اينجاتامنم برم برات قهوه بيارم جايي نروسپهرتابرگردم.
حوصله جواب دادن بهش رونداشتم سرموگذاشتم روي ميزي که جلوم بودچشام روبستم تاچشمام بسته شدخنده هاي سايه توي بغل رايان،نگاه عاشقانش به اون،دستاش توي دستاي اون همه وهمه ازجلوچشام گذشت.صداي پاي کسي ميومد.فک کردم اميره ولي تاحرف زدفهميدم که اميرنيس.
رايان:معلومه که خيلي دردميکشي که تااين حدخوردي...
تاصداشوشنيدم سرموازروي ميزبرداشتم وباخشم گفتم:به توربطي نداره
romangram.com | @romangram_com