#_نبض_احساس_پارت_314
سايه:ممنون راستش ديرهم شدبايدزودترازاينااين کاروميکرديم(درحالي که دست رايان روميگرفت)آخه ماخيلي همودوست داريم وسرچيزاي الکي کلي وقتمون روحدرداديم.
بااينکه تودلم داشتم آتيش ميگرفتم خودموآروم وبي خيال نشون دادم وگفتم:چه خوب انشالله خوشبخت بشين وانتخاب درستي کرده باشين اخه توي اين زمونه خيلي سخت ميشه به ادمااعتمادکردمگه نه رايان خان؟
رايان که معلوم بودعصباني شده ولي لبخندي زدوگفت:صددرصد واينکه مطمئن باشين که ماخوشبخت ترين آدم روي زمين ميشيم.
_ببينيم وتعريف کنيم.
هستي:داداشي بريم باهم برقصيم.
سعيد:من اينجابوقم؟
دوس داره باداداشش برقصه حسودي نکن برواونور.
سايه:واي شماهنوزم بهم ميگين داداش وابجي اعتمادکردن توي اين زمونه خيلي سخته حواستون جمع باشه.
سعيدبااخم گفت:شمانگران مانباشين ماميتونيم ادماي اطرافمون روخوب بشناسيم شمابهتره که چشماتون روخوب بازکنين که يه وقت دچاراشتباه نشين.
سايه که معلوم بودحرصش گرفته به رايان گفت:عزيزم بريم پيش بقيه تاسلامي کنيم مزاحم بعضياهم نباشيم.
رايان وسايه رفتن منوهستي هم رفتيم وسط برقصيم.درحين رقص...
romangram.com | @romangram_com