#_نبض_احساس_پارت_313

نازنين:اااااسپهربازشروع کردي؟توهم بايدبياي

بهار:نازنين راس ميگه سپهرتونياي ماهم نميريم.

سعيد:بياديگه سپهر

باباي سعيد:توهم باهاشون بروپسرم حال وهواتم عوض ميشه.

سپهر:خيلي خب ميام.

هستي:هورااااا...

"سپهر"

روز جشن همه شيک وتميزبوديم.ريشم باموهاموکوتاه نکرده بودم راستش ديگه به اين قيافم عادت کرده بودم بقيه خيلي سعي کردن تاراضيم کنن که ريشاموبزنم ولي قبول نکردم.به هممون خيلي خوش ميگذشت دوست سعيدمهرداد خيلي پسرخوبي بود.ميرفتيم وسط ميرقصيدم.وسطاي جشن بوديم که...ضربان قلبم رفته بودبالا.خودش بودچقدرخوشگل شده بودروي لباش لبخندبودکناريکي ديگه.برق حلقه اي که روي هردوشون بودروديدم.پس خبرنامزديشون درست بود.چشم توچشم هم شديم ولي اون روشوبرگردوند.اميرآروم دم گوشم گفت:آروم باش پسربخند خوشحال باش نزاربفهمه که ضعيفي نزارفک کنه که تونسته شکستت بده بهش نشون بده که هنوزقوي.

انجام دادن چيزي که ميگفت برام سخت بودولي بايدانجام ميدادم اون نبايدميديد که شکست خوردم نبايدميديدکه دارم ازدوريش ديوونه ميشم.نبايد...خودموجمع وجورکردم.لبخندمصنوعي مهمون لبام کردم ومشغول نوشيدن نوشيدنيم شدم.اوناهم دست دردست هم نزديک ماميشدن.

سايه:سلام بردوستاي بي معرفت...

باخانوماروبوسي کردوبه آقايون دست داداين وسط فقط منوتحويل نميگرفت.رايان هم باآقايون دست داد.

_سلام عرض شدسايه خانوم.مبارکه ببخشيد که خبرش ديربه گوشم رسيد

romangram.com | @romangram_com