#_نبض_احساس_پارت_312
اميرکلي کارروسرم ريخت.ميدونم همه اين کاراروميکردتاکمتربه سايه فک کنم راستش موفق هم شداونقدري غرق کاراشده بودم که نفهميدم کي زمان گذشت.
"امير"
همه دورهم خونه سعيدجمع شده بوديم.مامان وباباش ازمون خواسته بودکه براي شام بريم خونشون.من ونازنين وسپهروهستي وپنداروبهاربوديم.
سعيد:ميگم بچه ها فرداتولديکي ازدوستامه جشن بزرگي ميخوادبگيره منم دعوت کردوگفت هرکي روخواسي باخودت بيارپايه اين بريم؟
مامان سعيد:نميخوادبرين من ميدونم اين جشناچجوريه.
سعيد:مامان شماديگه چرا؟به من ميادازاون رفيقاداشته باشم؟!بريم بچه ها؟
پندار:من که موافقم خيلي وقته جشني نرفتيم اخرين جشن نامزدي شماسه ماه پيش بود.
نازنين:اميرماهم بريم؟
_بريم عشقم.
سعيد:سپهرتوهم مياي ديگه؟
سپهر:نه داداش شمابرين
romangram.com | @romangram_com