#_نبض_احساس_پارت_309
صبح که بيدارشدم روي همون مبل بودم ولي اميرنبود.زيرسرم بالش گذاشته بودوروم پتوانداخته بود.بلندشدم اميرنبود.مثه اينکه رفته بود.رفتم دسشويي تادست وصورتموبشورم وقتي اومدم بيرون اميردروبازکردوباخريداش واردشدنون تازه هم گرفته بود.
امير:سلام صبح بخير نون تازه گرفتم يه صبحونه دبش باهم بزنيم.
_سلام صبح بخير نوش جان توبخورمن اشتهاندارم
اميردرحالي که ميرفت توي آشپزخونه گفت:نداشتيم سپهرخان اين صبحونه باصبحونه هاي ديگه فرق داره بادستاي خودم ميخوام برات درست کنم.
_من فک کردم تورفتي
امير:کجابرم؟بعدمدتهاراهم دادي کجابزارم برم؟
_امير؟
امير:بله؟
_من يه عذرخواهي بهت بدهکارم راستش به همه بدهکارم بابت حرفام عذرميخوام
امير:فراموشش کن داداش بين برادراپيش ميادازاين چيزا.
همراه اميرصبحونه خورديم.بعدصبحونه...
امير:خب پاشوبريم
romangram.com | @romangram_com