#_نبض_احساس_پارت_310
_کجابريم؟
امير:شرکت ديگه
_ول کن امير بيخيال من شو
امير:فک نکن چون داداش مني هروقت دلت خواس بياي وبري بدوآماده شوبريم شرکت
_ولي...
امير:صدبارگفتم روحرف من حرف نزن
روي حرفش نميشدم حرف زد.خودمم خسته شده بودم ازاين وضعيت شايدکارکردن باعث ميشدکمتربه بدبختيم فکرکنم.براي همين آماده شدم وباهم رفتيم شرکت.
سعيد:به به سپهرخان توآسمونادنبالت ميگشتيم ميبينم که توزميناپيدات کرديم
پندار:ميگم سپهرميخواي يه چندماه ديگه نياي نگران نباش اصلاهمه کاراتوخودم انجام ميدم
امير:بچه ها اذيتش نکنين.
سعيد:سلامت کو؟
romangram.com | @romangram_com