#_نبض_احساس_پارت_308


_خستم امير...خسته...ديگه بريدم تاکي ادامه داره؟

امير:هييييش آروم باش پسر...آروم باش...

يه دل سيرکه بغلش گريه کردم.نشستم روي مبل واميررفت قهوه بياره.

باقهوه هااومدکنارم نشست.

_امير؟

امير:جانم؟

دلم تنگ شده....

دستشوگذاشت روي شونم وگفت:ميدونم پسر...ميدونم ولي توقوي ترازاينايي بايدکناربياي تازه تومگه قبل ازاينابدون اون زندگي نميکردي الانم ميتوني ماکنارتيم سپهر مايه.خانواده ايم وتوي هرشرايطي کنارتيم هيچ وقت حس نکن تنهايي باهم بلندميشيم باهم ازاين دردخلاص ميشيم.

_امير يني ميشه دوباره همه چي مثه قبل شه؟

امير:ميشه حتي بهترازقبلم ميشه.

روي مبل درازکشيدم وسرموگذاشتم روي پاي اميروپاهاموتوشيکمم جمع کردم ودستاموگذاشتم لاي دوتازانوم.احساس خالي شدن داشتم.انگاريه بارسنگيني ازروي دوشم برداشتن وقتي بااميردردودل کرده کلي آروم شدم.باکلي فکروخيال روي پاي اميرخوابم برد.


romangram.com | @romangram_com