#_نبض_احساس_پارت_287
سايه:اره خب نگرانت شدم مثلاتودوستمي ها
_من نخوام دوستت باشم بايدچيکارکنم؟
سرشوانداخت پايين وگفت:ميدونم ازدستم خسته شدي باورکن من خودم شرمندتم ولي باباهنوزم اون...
بغض کرده بودونتونست حرفشوادامه بده.منظور حرفم رواشتباه فهميده بود.بهش نزديک شدم دستامودرازکردم تادستاشوبگيرم ولي وسط راه پشيمون شدم.
_سايه منظورمن اين نبود.من هيچ وقت ازاينکه کمکت کردم پشيمون نيسم ولي..
سايه نگام کردوگفت:ولي چي؟
ازش گذشتم ورفتم جلوي پنجره.کوچه خلوت خلوت بودوهواهم ابري.
_سايه من بايديه چيزي روبهت بگم.
سايه:چي؟
_برام سخته گفتنش ولي بايدبدوني
سايه:سپهرميشه زودتربگي چي شده دارم ازنگراني ميميرم
چيزايي که ازرايان ديده بودم روبراش گفتم طاقت ديدن غم چشاش رونداشتم براي همين پشتم بهش بود.حرفم تموم نشده بودکه صداي بسته شدن دراومد.برگشتم ولي سايه نبود.دويدم دنبالش.وقتي رسيدم پايين سوارماشينش شده بودوداشت ازپارکينگ خارج ميشد.رفتم طرف ماشين درش قفل بودبه شيشه زدم ولي توجهي نکردوگازشوگرفت ورفت.سوارماشين خودم شدم ورفتم دنبالش.باسرعت زيادي رانندگي ميکرد.کمي بعدجلوي يه پارک نگه داشت وپياده شد.منم پشت سرش پارک کردم وپياده شدم.باتندوباقدمهاي بلندداشت ميرفت.ازدوررايان روديدم که منتظرش بودرفت طرفش وزدتوي گوشش.رايان داشت باتعجب نگاش ميکرد.
romangram.com | @romangram_com