#_نبض_احساس_پارت_286


ازجاشون بلندشدن.مثه اينکه ميخواستن برن دختره روشوبرگردوندولي...ولي اينکه سايه نيس.اين عوضي....دستامومشت کرده بودم واخمام حسابي توهم بود.داشتم نگاشون ميکردم که رايان منوديد.يه چي به دختره گفت وباعجله داشت ميومدسمت من.ازاونجادورميشدم اونم ازپشت صدام ميکردتااينکه رسيدبهم وبازوموگرفت وبرم گردوند.

رايان درحالي که نفس نفس ميزدگفت:باتوام سپهرمگه نميشنوي؟اين همه صدات زدم.

باخشم بازوموازدستش کشيدک بيرون وگفتم:چيه؟

رايان:خواستم بگم من واون دختر...

نزاشتم ادامه بده وباعصبانيت بهش گفتم:تواون دخترچي؟هان؟حيف سايه....به توهم ميگن مرد؟چيه چشت پولش روگرفته؟ميخوام بدونم اگه بفهمه که توي شرکت باکياتوي اتاقت هسي وشباباکي توي کافي شاپ قرارميزاري چي ميشه.

رايان:توهمچين کاري نميکني.

_چرااتفاقااين دفه اين کاروميکنم.

پشتموکردم بهش وخواستم برم که گفت:باشه بگوولي بدون تهش براي توبدميشه.

توجهي به حرفش نکردم ورفتم خونه.

سايه:کجايي تو؟چراگوشيت خاموشه؟فکرکردم اتفاقي افتاده برات به همه زنگ زدم.

_الان باورکنم که نگرانمي؟


romangram.com | @romangram_com