#_نبض_احساس_پارت_285

بابا:چته پسرم؟چراتوفکري؟

_چيزي نيس بابا.بخاطرشرکته.

بابا:به من دروغ ميگي حداقل به خودت دروغ نگو

_من به شمادروغ نگفتم

بابا:اصلادروغ گوي خوبي نيسي.

_بابادرموردچي حرف ميزنين.

بابا:من همه چيوميدونم.اين بازي که راه انداختين روميگم.اون روزکه يواشکي داشتين باسايه حرف ميزدين شنيدم.

_ولي...

بابا:حرفموقطع نکن.اگه تاالان حرفي نزدم وگذاشتم به بازيتون ادامه بدين بخاطرتوبود

_بخاطرمن؟

بابا:من عشقي که توي چشماته روميبينم چيزي که دخترمن هيچ وقت نديداون خيلي سادس نميدونه همه ادمايي که کنارشن فقط بخاطرپولاييه که قراره بهش.برسه اين وسط فقط تويي که دوسش داريوبخاطرخودش وعشقت کنارشي دارم ميبينم که چقددوسش داري وهمه کاراومحبتات ازروي دوستي ياکمک کردن به سايه نيست.نميدونم چرااين کاروکردي ولي من خودم سکوت کردم چون ميدونستم هيچ کسي مثه تونميتونه اونودوسش داشته باشه.سپهرهمه ي مال واموال من ازاولم به نام سايه بوداين شرطوبراش گذاشتم چون ميخواستم خيالم ازبابتش راحت شه پسرم نزاربفهمه که همه مال واموال به نامشه چون ميدونم که بعدش ازهم جداميشين واونقت معلوم نيس بعدتوچه بلاهايي سرش بياد.کنارش بمون بزارخيالم راحت باشه.

اون روزمن همه داستان زندگيم روبراي باباتعريف کردم وباهم دردودل کرديم وبه خودم وباباقول دادم که کنارش بمونم ولي من چجوري سرقولم بمونم؟من.وسايه کنارهميم ولي دراصل فرسنگها باهم فاصله داريم.خداياخودت کمکم کن.خودت ميدوني که چقددوسش دارم ميدوني که حاضرم بخاطرش جونمم بدم پس نزارازم دورشه خدا...نزار...تنهام نزارخدا...هواتاريک شده بود.داشتم ازروبروي کافي شاپي ميگذشتم که يه چهره آشنايي روديدم کمي که دقت کردم ديدم رايانه.حتمااون دختري هم که روبروش نشسته وپشتش به منه سايه هس ديگه.دلم بيشترازقبل گرفت من اينجاداشتم ازعشقش ميسوختم وديوونه ميشدم اونوقت اون...

romangram.com | @romangram_com