#_نبض_احساس_پارت_284
_ماکاروني
سايه:اي جان خيلي وقت بودکه نخوردم.
داشتم غذاروميکشيدم که گفت:سپهرتوخوبي؟
اره خوبم چطورمگه؟
سايه:هيچي همينجوري
اونم متوجه لحن سردم شده بود.غذاروگذاشتم روي ميز مشغول خوردن شديم.اون غذاروبااشتهاميخوردولي من ميلي به خوردنش نداشتم.
سايه:چرانميخوري؟
_ميخورم.
ازخوردن دست کشيدونگام کردوگفت:سپهرتوچته؟چرااينجوري شدي؟ازدست من دلخوري؟کاري کردم که ناراحت شدي؟
نميدونستم چي بگم ازجام بلندشدم وگفتم:نه توبخورنوش جان
قبل ازاينکه ازخونه بيام بيرون صداشوشنيدم که صدام ميکرد.هواي پاييزي ابري بود.آسمونم مثه من دلش گرفته بود.توي خيابوناقدم ميزدم وبه سايه وروزايي که باهم داشيم فک ميکردم.يادچندروزپيش افتادم.
romangram.com | @romangram_com