#_نبض_احساس_پارت_283

دستاموکه روي پاهام بودمشت کردم بازااون عوضي.من چي کم ازاون دارم که سايه منودوست نداره؟چرامن امشب باهاش نرم تولددوستش؟مني که همسرشم...

_نميشه حالانري؟

سايه:نه بهش قول دادم که برم.

_باشه بروخوش بگذره.

بعدمدتهااين اولين باري بودکه باهم حرف زديم وتونستيم هموببينيم.روزاي ديگه من شرکت بودم واون مطب شباهم که قبل ازاينکه من بيام ميرفت بيرون ونصف شب برميگشت.

سايه رفت ومن تاصبح منتظراومدنش بودم که نزديکاي صبح خوابم برد.ساعت نه بودکه يهوبيدارشدم به اتاق سايه سرزدم ديدم که اومده وباهمون لباساش خوابيده.معلومه که خيلي خسته شده.رفتم حموم ويه دوش گرفتم تاشايد حال وهوام سرجاش بياد.نميدونستم بايدچيکارکنم باوجوداون چجوري دل سايه روبه دست بيارم.کاش ميتونستم باکسي دردودل کنم کاش اميرهمه چيوميدونست وکمکم ميکردولي...

بعددوش يه قهوه خوردم ورفتم خريد.توي يخچال چيزي نمونده بود.وقتي برگشتم سايه هنوزم خواب بود.حوصله رفتن به شرکت رونداشتم بقيه هم حتمافک ميکردن که من وسايه مثه دوتاعاشق تصميم گرفتيم که يه روزکنارهم باشيم.هه خبرنداشتن ازوضع زندگيم.يکم اطرافوجمع وجورکردم وظرفاروريختم توي ظرف شويي.زندگي ما هم برعکسه والا.الان بايداين کاراروسايه انجام بده نه من.غذاهم ماکاروني درست کردم.ميزوچيدم وخواسم برم سايه روصداکنم که خودش واردآشپزخونه شد.لباساشوعوض کرده بودودست وصورتشم شسته بود.

سايه:سلام صبح بخير

مثه قبل نبودم باهاش دوسش داشتم ولي نميدونم چزاازدستش دلخوربودم خودمم ميدونستم اون گناهي نداره ولي نميدونم چرابازازش دلخوربودم.سرسنگين گفتم:سلام الان ظهره...

سايه:چقدخوابيدم من مطبم نرفتم.

_بعدازظهرميري.

سايه:به به چه بوهاي خوبي مياد.چي درست کردييييي حالا؟

romangram.com | @romangram_com