#_نبض_احساس_پارت_282
مثه هميشه ساعت دوازده اومدخونه.حتمابااون پسره رفته بوده ازاين پارتي ها.ديگه صبرم تموم شده بود.حداقل حرمت منونگه ميداشت.خواستم برم بيرون وباهاش حرف بزنم ولي پشيمون شدم.مطمئن بودم اگه بااين عصبانيت برم سمتش دلش روميشکنم هم اينکه اون ازاولم گفته بودماتوکاراي هم دخالت نميکنيم برم بهش چي بگم؟هرچي بگم بهم ميگه به توهيچ ربطي نداره.من دلم اون سايه قبل روميخواد.سايه اي که پيشم بودمهربون بود.حاضرم مثه دوستشم بهم نگاه کنه ولي الان ديگه کاملاازم دورشده بودانگاراصلاسپهري وجودنداشت.
صبح روزبعدحدودساعت ده ازشرکت زدم بيرون ورفتم سراغ رايان بايدباهاش حرف ميزدم شايداون حرف منوميفهميد.به شرکتي که توش کارميکردرفتم.مهندس کامپيوتربود.واردشرکت شدم منشي سرجاش نبود.رفتم سمت اتاقش درزدم ولي کسي جوابي نداد دوباره درزدم ولي صدايي نيوم دروبازکردم ولي....
ازصحنه اي که ديدم داشتم تعجب ميکردم.رايان رومبل نشسته بودودکمه هاي پيرهنشم بازبوديه دخترم روي پاهاش بودوداشتن هموميبوسيدن اونقدري غرق کارشون شده بودن که متوجه درزدن وحضورمن نشدن.اخمام حسابي توهم بود.دروبستم وازشرکت اومدم بيرون.اين بوداون پسري که عاشق ودلخسته سايه بود؟اينه لياقت سايه؟نه نيست...هنوزباهم ازدواج نکرده داره بهش خيانت ميکنه معلوم نيس بعدازدواج چيکاراکنه.ازاين ورسايه حتي نميزاشت بهش دست بزنم براي کمکم بودحتي ميگفت نميخوام به رايان خيانت کنم.بااينکه مابهم محرم بوديم ولي اون عوضي...
حوصله شرکتونداشتم براي همين رفتم خونه.چيکاربايدميکردم به سايه ميگفتم؟آره بايدبگم ولي اگه بگم دلش ميشکنه عشق من داغون ميشه ولي اگه نگمم اون آشغال بازبهش خيانت ميکنه تاشب همينجور راه ميرفتم وفک ميکردم اونقدري توي فکرغرق شده بودم که نفهميدم کي شب شدتااينکه صداي چرخش کلي وبازشدن دروشنيدم.همه جاتاريک بود.سايه اومده بود کليدبرقوزدوچراغاروشن شد.
سايه:هييييي...سپهر؟
روي مبل نشسته بودم.اخمام هنوزم توهم بود.نگاش کردم.
سايه:کي اومدي؟چراتوتاريکي نشستي؟
سايه واردشدواومدسمت من ساکت بودم نميدونم چرانميتونستم توچشاش نگاه کنم ميترسيدم همه چيوازتوچشام بفهمه.بعدکلي فکرکردن تصميم گرفتم که چيزي بهش نگم وبرم بارايان دراين موردحرف بزنم اين باردومي بودکه ميديدم به سايه خيانت ميکنه اگه دوباره همچين چيزي ديدم ياشنيدم مطمئنا به سايه ميگم
سايه:سپهرخوبي؟چراحرف نميزني؟
_خوبم زوداومدي...
سايه ازجاش بلندشدودرحالي که ميرفت سمت اتاقش گفت:امشب تولديکي ازدوستامه بارايان ميخوايم بريم اونجازوداومدم که آماده شم.
romangram.com | @romangram_com