#_نبض_احساس_پارت_278
_آره خيلي وقته که دسته جمعي بيرون نرفتيم.پس من بابچه هاهماهنگ کنم.اين کاراهم که تموم شدباهم بريم خريد...
نازنين که معلوم بودخيلي خوشحاله دستاشوبردبالاوگفت:هووووراااا....
ازبينيش کشيدم وگفتم:کوچولو...
نازنين درحين مالش بينيش گفت:تواينقداين مماخ منوبکش تابشم عين پينوکيو.
خنديدم وگفتم:اتفاقابهت مياد
چپ چپ بااخما ي توهم نگام کردوباحرص گفت:امييييير
دستاموبه نشونه ي تسليم بردم بالاوگفتم:خيلي خب بابا ببخشيد.واکن اون اخماروترسيدم
بعدازاين که کارآ شپزخونه تموم شدزنگ زدم به بچه ها.همشو ن خيلي خوشحا ل شد ن.بعداززنگ زد ن باهم رفتيم خريد.
صبح روزبعدساعت هفت همه جلو ي خونه ماجمع شد ن ودنبا ل ماشين من راه افتاد ن.امين وغز ل وعسل کوچولو،نيماورها،بهار وپندارهمراه پدرومادرش،نيماورها وآقاجون،سپهروسايه همراه پدرش،سعيدوهستي هم همراه پدرومادرسعيدکه يه ماهي ميشدکه بخاطر مراسم خواستگاري ونامزدي اومده بود ن.
از شهرکمي خارج شديم ورفتيم جنگ ل سرسبز.اولاي پاييز بودوهنوزم هوامثه تابستون بود.صدا ي رودخونه وپرنده ها حس خوبي به آدم ميداد.
دوتاچادرحاضرکرديم تاهرکي دلش خواست توش بشينه.کناررودخونه هم يه فرش پهن کرديم. خانومامشغول ريختن چا ي شد ن.بزرگترا باهم نشسته بود ن خانوماباهم وماجووناهم باهم.
romangram.com | @romangram_com