#_نبض_احساس_پارت_275

امير:باشه پس من بابقيه حرف ميزنم که واسه فرداشب آماده باشن

_ممنونم امير...

**********

"امير"

_چيکارميکني عشقم؟

نازنين که مشغو ل هم زدن يه چيزي بودگفت دارم کيک ميپزم.

ازپشت بغلش کردم وگفتم:باباخانم آشپزراضي به زحمت نبوديم.

نازنين:حوصلم سررفته بود.

_ااااپس حوصلت سررفته بود.

بازشيطنت اومده بودسراغم ووقتي اينجوري ميشه کسي نميتونه جلوموبگيره انگشت اشارموآردي کردم وزدم به نوک بيني نازنين.

نازنين:ااااااميرنکن.

_خب چيکارکنم حوصلم سررفته.

romangram.com | @romangram_com