#_نبض_احساس_پارت_274
امير:جريان چيه؟
_چه جرياني؟من به سايه ازاحساسم گفتم وازش خواستم يه فرصت بهم بده اونم قبول کرد
امير:به همين راحتي
ميدونستم دروغ گوي خوبي نيسم مخصوصادربرابرامير.اون خيلي تيزوزرنگ بودوزودميفهميدکه راست ميگي يادروغ ولي.مجبوربودم جوري حرف بزنم ونقش بازي کنم که باورش شه.مطمئن بودم اگه اون بفهمه جريان چيه جلوي من روميگيره.
_به همين راحتي هم نه ولي بالاخره قبول کرد
به پيشونيش اشاره کردوگفت:سپهراينجاي من نوشته خر؟
_اميرچرااينطوري ميکني تو؟مگه تونبودي که ميگفتي ازاحساسم به سايه بگم وبه دستش بيارم خب منم همين کاروکردم ديگه
امير:ااااا؟نه بابا؟ازکي تاحالاپسرحرف گوش کن شدي؟ اون موقع که من حرف نزده بودم اشهدم روميخوندم يه جوري ميگفتي نه که شک ميکردم دوسش داري واونوميخواي حالااومدي اينجاداري ازازدواج حرف ميزني؟!
_اهههه اميرگيرنده ديگه تومگه هميشه نميگفتي آرزوته که اين روزرو ببيني خب بياحالاکه ميخواي ببيني اين جوري ميکني؟
امير:خيلي خب برادرمن باشه.حالاکي بريم خواستگاري؟
_فرداشب...
romangram.com | @romangram_com