#_نبض_احساس_پارت_273
بعدصحبتاي متفرقه درموردکاروآب وهواوچيزاي ديگه رفتيم شام بخوريم.رابطه سپهروباباخيلي خوب بود.نميدونم باباتوي سپهرچي ديده بودکه بقيه همون ويژگي رو نداشتن.بعدشام سپهرگفت:شمايه پدرين ومطمئنم که بهترين چيزاروبراي دخترتون ميخواين ازتون ميخوام بهم يه فرصت بدين تابراي خوشبختيش هرکاري ازدستم برمياد انجام بدم وخودم وعلاقم روهم به سايه وهم به شماثابت کنم.
منتظربودم تابدونم باباچي ميگه دل تودلم نبود.يني قبولش کرده بود؟
بابا:وقتي شمادوتاراضي هسين منم حرفي ندارم وازاينکه دخترم روخوشبخت ميکني هيچ شکي نيس.
به گوشام اعتمادنداشتم.باباتوي همين جلسه اول راضي شد.خداياشکرت...لبخندي ازته قلبم اومدروي لبم باقدرداني به سپهرنگاه کردم اونم بهم لبخندزد.اين اولين باربودکه توي چشماش زل زده بودم ورنگ چشاش روديده بودم روزاي ديگه هميشه سرش پايين بود.روي لبش لبخندبودولي توي چشاش يه غم عجيب غمي که دليلش رونميدونستم چيه ولي اميدوارم هرچي هس هرچه زودترازبين بره.سپهررفت وقرارشدکه بابقيه براي رسمي کردن مراسم بيان خواستگاري.بارايان حرف زدم وهمه جريان روبهش گفتم نميدونم چرا ولي حس ميکردم بي تفاوت شده واصلابراش مهم نيس شايدم حس من اشتباه بود.به سپهراس ام اس دادم وازش تشکرکردم اونم گفت ميشه اينقدتشکرنکني مايه قراري باهم گذاشتيم ومن خودم قبول کردم که بهت کمک کنم پس ديگه تشکرلازم نيس...
*******
"سپهر"
_امير؟
امير:هوم؟
_من وسايه ميخوايم ازدواج کنيم.
اميرازتعجب سرش روآوردبالاوباچشماي بيش ازحدگشاد شدش به من نگاه کرد.
امير:چي گفتي؟
_گفتم من وسايه ميخوايم باهم ازدواج کنيم.
romangram.com | @romangram_com