#_نبض_احساس_پارت_272


ازپله ها اومدبالا.تيپش کت وشلوارطوسي باپيراهن سفيدو کراوات مشکي بود.موهاشو ژل زده وداده بودبالا ريشاشم که مثله هميشه روي صورتش بود.اگه يکم هيکل وبدن داشت ولباساش روتنگ ترميپوشيدواون ريشاشوميزدخيلي خوب ميشد.يه دسته گل هم دستش بود.

سپهر:سلام

دسته گل روگرفت طرفم لبخندي به روش زدم وگفتم:سلام خوش اومدي بياتو...

باکفش اومدتو.گاهي وقتا شک ميکنم اين پسرتوي روستابزرگ شده باشه رفتارش،طرزحرف زدنش،کاراش همه مثله يه پسرپولداروخارجيه.

باورودسپهرباباهم ازاتاقش خارج شد.سپهرسريع رفت سمتش وباهم سلام واحوال پرسي کردن.روي مبلانشستيم بابابرخوردش باسپهرنسبت به بقيه کسايي که انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود.مثه اينکه خوشش اومده بود.

بابا:خب آقاسپهرکاروبارچطوره؟

سپهر:خوبه خداروشکر.

بابا:يکم ازخودت بگو

سپهر:ازکاروبارم که حتماسايه جان بهتون گفته راستش پدرومادرمن عمرشون رودادن به شما.

بابا:خدابيامرزه

سپهر:خدارفتگان شماروهم بيامرزه.من خانواده اي نداشتم تااينکه توي شمال بااميرآشناشدم ازاون روزبه بعدبرام مثه يه برادرشدوخانوادش شدوهرچي که الان دارم رومديون همونام همونجام بودکه بادخترتون آشناشدم واين شدکه الان خدمت شما.


romangram.com | @romangram_com