#_نبض_احساس_پارت_271
_حواسم هس اگه ميخواين وقتي خودمون هستيم هم ازجمع استفاده نکنيم.
سايه:باشه سپهر.
لبخندي روي لبام نشست.چقدشنيدن اسمم اززبونش برام شيرين بودانگارزيباترين اسم براي من بود.
_تافردا
سايه:خدانگهدار
********
"سايه"
همه چي حاضروآماده بود.خدمتکارغذاروآماده کرده بودميوه وشيريني هم روي ميزبود.لباسم روپوشيده بودم وخيلي شيک وتميزمنتظرسپهربودم.رايان هم امروزبراي دوماه رفت نروژبراي يه کاري اينجوري بهتربودحداقل هم من راحت کارموانجام ميدادم هم اون ازحضورسپهرناراحت نميشد.ته دلم بهش اعتمادداشتم ميدونستم که تاتهش کمکم ميکنه. يه حسي هم بهم ميگفت باباازسپهرخوشش ميادفقط کاش ميشدبهش بگم يکم موهاشوکوتاه کنه ريشاشم بزنه.خدمتکاردرزد.
خدمتکار:خانم مهمونتون تشريف آوردن.
_خيلي خب اومدم.
يه نگاه ديگه ازتوي آينه به خودم انداختم وازاتاق خارج شدم.خدمتکارجلوي درمنتظرسپهربود.منم رفتم جلوي در.باباتوي اتاقش بود.روبه خدمتکارگفتم:توبه کارت برس.
خدمتکار:چشم خانوم.
romangram.com | @romangram_com