#_نبض_احساس_پارت_266


سپهر:اسم هم ميره توي شناسنامه هامون.

_نگران اون نباشين وقتي اين ماجراتموم شدمن شناسنامتون روتميزتحويل ميدم.

سپهر:پس دوس پسرتون چي؟

_من باهاش حرف زدم اونم بخاطرمن راضي شد.

سپهر:چراباهمون ازدواج نميکنين؟

_مادوتاازخدامونه ولي بابام رايان روقبول نميکنه وقتي اين ماجراتموم شدقراره که باهم ازدواج کنيم.

سپهرحرفي نزد.توي فکربود.

_قبول ميکنين؟

سپهر:باشه قبوله.

وااااي خداي من قبول کرد...خداياصدهزارمرتبه شکرت فقط مونده که باباقبول کنه.

_مطمئنين؟


romangram.com | @romangram_com