#_نبض_احساس_پارت_265
_آقاسپهريواش ترهمه دارن به مانگاه ميکنن.
خندش آروم ترشده بودولي هنوزم ميخنديد.حرصم گرفته بودازخندش.
_مثه اينکه شمانميخواين کمکم کنين ازاولم اشتباه اومدم
کيفم روبرداشتم وخواستم بلندشم که گفت:خيلي خب ببخشيد.آخه واقعاحرفتون خنده داربود.
کيفم روگذاشتم سرجاش وبااخم گفتم:ببخشيدکجاش خنده داربود؟
سپهر:تابه حال نديده بودم يه دخترازيه پسر خواستگاري کنه.
_خيلي ببخشيدولي شمامنظورمنواشتباه گرفتين ببينين بزارين براتون توضيح بدم.پدرمن يه مدته که اصرارداره ازدواج کنم اگرم اين کارونکنم همه مال واموالش رووقف ميکنه منم مجبورم باکسي ازدواج کنم که اون تاييدش کنه تاالان هرکي روبهش معرفي کردم يه ايرادي ازش گرفته
ميون حرفم پريدوگفت:خيلي ببخشيدولي ازکجامعلوم که منوقبول کنه؟
_ميخوام شانسموامتحان کنم شايدشماروقبول کرد.ماباهم ازدواج ميکنيم ولي نه واقعي فقط طوري که بابام وبقيه باورکنن وقتي هم که باباراضي شدازهم جداميشيم قول ميدم جبران کنم وقتي مال واموال به نام من شد 20%مال شماميشه.ازتون خواهش ميکنم روموزمين نندازين.
عادت نداشتم ازکسي خواهش والتماس کنم مخصوصااز يه پسرولي الان کارم لنگ بود.
سپهر:اگه پدرتون فهميدچي؟
_مااگه نقشمون روخوب بازي کنيم چيزي نميفهمن.
romangram.com | @romangram_com