#_نبض_احساس_پارت_262


رايان:چي؟

_من ميگم يکي روپيداکنيم تاواسم نقش شوهروبازي کنه وبعديه مدت ازهم جداميشيم.

رايان:سايه توميفهمي چي داري ميگي؟اصلافکرنکرده حرف ميزني.اولاهمچين ادمي روميخواي ازکجاپيداکني؟ دوما ازکجامعلوم که بشه بهش اعتمادکرد؟ سوماازکجامعلوم که ازت جدابشه؟چهارما....

_بووووورايان بسه ديگه.اون پسري که اون روزتوي شمال نجاتم داديادته؟

رايان:سپهروميگي؟

_آره...من مطمئنم که باباقبولش ميکنه.ازش ميخوام که کمکم کنه يه حسي بهم ميگه که ميشه بهش اعتمادکرد

رايان:ازکجامعلوم؟

_ببين رايان تواين موردبايدريسک کرددرضمن حس من اشتباه نميگه من باهاش حرف ميزنم اميدوارم که قبول کنه.

رايان:ولي من دلم راضي نيس.

_مجبوريم رايان.اينجوري من هم باباموازدست نميدم هم تورووهم مال واموالمو...

رايان ديگه حرفي نزد.ازهم که جداشديم زنگ زدبه سپهر


romangram.com | @romangram_com