#_نبض_احساس_پارت_261



سايه"

رايان:حالاميخواي چيکارکني؟

_نميدونم رايان نميدونم تاالان هرپسري روبه بابانشون دادم قبول نکرده ازوقتي هم که گفتم فقط توسخت گيريش بيشترشده

رايان:من نميدونم اين بابات چراازمن خوشش نمياد؟

_منم نميدونم...

رايان:من ميگم توچرااينقدخودتوعذاب ميدي اول وآخرش که همه چيه بابات مال توميشه

_نه ديگه بابافکرهمه چيوکرده اگه من ازدواج نکنم همه مال واموالش رووقف ميکنه.

رايان:پس اين وسط من چي ميشم؟من دوست دارم سايه

_منم دوست دارم رايان من جزتونميتونم کسي رودوست داشته باشم.

رايان دستموگرفت.توي فکرفرورفته بودم وبه فکرراه چاره بودم.داشتم به اين فک ميکردم که يه نفري روپيداکنم تاباهم ازدواج کنيم وبعديه مدت ازهم جداشيم ولي باکي؟اصلانميشه توي اين زمونه به کسي اعتمادکرد.اصلاازکجامعلوم بعديه مدت قبول کنه که ازم جداشه.يهوسپهر به فکرم اومد.تاالان که شناختمتش پسرخوب وساده اي به نظر ميومد.

_رايان من يه فکري دارم

romangram.com | @romangram_com