#_نبض_احساس_پارت_257
دويدم سمتش سپهروکنارزدم وسرهستي روخودم بغل کردم مردم دورمون جمع شده بودن.
_هستي؟عشقم؟چشاتوبازکن قربونت برم...من بميرم وتورواينجوري نبينم...هستي بازکن چشاتولامصب تانمردم باشه نميرم توفقط چشاتوباز کن.
آمبولانس اومده بودوهستي روگذاشتن روبرانکاردوسوارآمبولانسش کردن منم همراهش بودم.بقيه ديگه برام مهم نبودن الان فقط عشقم مهم بود.بلايي سرش بيادمن ميميرم تاالان به عشق بودنش بودم نباشه منم نيستم هستي همه هستيه منه...زندگي منه...نفس منه...
به بيمارستان که رسيديم بردنش داخل يه اتاق ودکتررفت تامعاينش کنه.سپهرواميرهم کنارم بودن هيچي نميگفتن اوناهم مثه من فقط نگران حال هستي بودن.نيم ساعتي گذشت که دکترازاتاق اومدبيرون زودترازبقيه رفتم طرفش
_آقاي دکترحالش چطوره؟
دکتر:شماازنزديکاشين.
امير:بله من برادرشم
دکتر:خواهرتون تصادف کرده بودآوردنش بيمارستان ولي فرارکرده بودخداروشکرچيزمهمي نيس ولي مابازم براي اطمينان بيشترازش عکس ميگيريم که شکستگي ياخونريزي خدايي نکرده نداشته باشه.يه سرم بهش وصل کرديم الانم خوابه.
سپهر:ممنونم آقاي دکتر.
دکتر:خواهش ميکنم.
به ديوارتکيه دادم.هممون نفسي ازسرآسودگي کشيديم.
امير:سعيد؟
romangram.com | @romangram_com