#_نبض_احساس_پارت_256
امير:ولي نداره ميبينمت خداحافظ
بدون اينکه فرصتي واسه حرف زدن بده قطع کرد.
نگاهي به داخل پارک انداختم ولي هستي نبود.ماشين روروشن کردم ورفتم سمت فرودگاه.
سپهرواميرهم اومده بودن.دلم نميخواست برم ولي مجبوربودم.احساس سنگيني ميکردم وپاهام توان بلندکردن وزنم رونداشتن.سعي کردم باهمه دردي که توي دلم دارم کناربهترين رفيقام بخندم شايداين آخرين باري بودکه ميديدمشون.اميرسنگ صبورم بودوهمه دردام روبهش ميگفتم ولي ازاحساسم نسبت به هستي خبرنداشت.نميدونم چراولي هيچ وقت جرأت گفتنش رونداشتم.باهاشون خداحافظي کردم.پشتموبهشون کردم وباقدمهايي آروم ميرفتم.
_سعيد...
سرجام ايستادم.به گوشام شک داشتم.يه بارديگه صدام زد.نه واقعاخودش بود...خودش هستيم بود.
برگشتم طرفش...ياخدا...هستي چرااينجوري شده بود.صورتش زخمي بودورنگ ورونداشت.انگاري توان ايستادن نداشت اميروسپهربانگراني نگاش ميکردن نگهش داشته بودن تانيفته.
هستي:سعيدنرو...
اينوگفت وتوبغل اميرازهوش رفت.
امير:هستي؟هستي خواهري چشاتوبازکن
سپهر:هستي...هستي..
romangram.com | @romangram_com