#_نبض_احساس_پارت_254


سپهرهنوزنيومده بودخونه.ازخونه اميرم سروصداميومدمعلومه که هنوزنرفتن.بامغزي پروسردردشديدواردخونه شد.نميدونستم بايدچه حسي داشته باشم خوشحال باشم؟ناراحت باشم؟

فک نميکردم يه روزکسي که يه زماني برام مثه داداشم بودبيادوبهم بگه که دوسم داره.سعيداين همه مدت عاشقم بوده ومن نفهميدم.همه احساسات ورفتاراش روميزاشتم به پاي حس برادري ولي اينطورنبوده.دوست نداشتم الان به اين موضوع فک کنم براي همين يه مسکن خوردم ورفتم خوابيدم.

ازروزبعدسعيدنيومدشرکت.خونه اميرم نميومد.راستش يه جورايي ازهمه دورشده بود.اميروسپهر داشتن شک ميکردن ولي سعيدبهشون گفته که بدسرماخورده ونميادشرکت.خواستن برن پيشش ولي نميدونم چي گفته که راضي شدن نرن.تموم اين مدت فکرم روي حرفايي بودکه سعيدگفته بود.روي هيچ کدوم ازکارانميتونستم تمرکزکنم.گاهي وقتاميرفتم توي خودم وساعتهابيرون نميومدم.رفتارم جوري شده بودکه اطرافيانم هم يه جوري نگام ميکردن.آقاي طاهري هم باخانوادش اومدن براي مراسم خواستگاري.امين واميرخيلي ازاون وخانوادش خوششون اومده بودوکلي تعريف ميکردن.به منم وقت داده بودن تافکراموکنم تا جوابشون روبدن ولي توي اين مدت من اصلابه اونافک نميکردم همه فکروحواسم پيش سعيدبود.

آياواقعامنم اونومثه داداشم دوست داشتم؟يني حسي که من نسبت بهش دارم يه حس خواهرانه اس؟نه ميتونستم ازدلم چيزي بفهمم نه منطقم کار ميکرد.باخودم درگيربودم به کسي هم چيزي نميگفتم شايداگه ميگفتم اوناميتونستن کمکم کنن.رفتم سرخاک مامان وباباتاازاونابخوام که برام دعاکنن تابتونم ازاحساسم چيزي بفهمم تادرست ترين انتخاب روکنم.

بالاخره اون روزرسيد.روزي که سرنوشت منوسعيد به اومدن يانيومدن من مربوط ميشد.تصميم گرفتم برم پيشش.اون شبي که اون حرفاروزدعشق روميتونستم ازنگاش بخونم انگاراون پرده اي که سالهاعشق وتوچشماش مخفي کرده بودروبرداشته بودوگذاشته بودتاازاحساس بفهمم.شايدمن به اون اندازه اي که اون دوسم داره دوسش ندارم ولي ميدونم که دوسش دارم نه به عنوان برادرم به عنوان همسرآيندم...به عنوان شريک زندگيم...

بعدازظهرشده بودزودترازروزاي ديگه ازشرکت زدم بيرون.روزاي ديگه چون باسپهرميومدم باماشين ميرفتيم ولي امروزدوست داشتم پياده برم خونه.هواي خيلي خوبي بودومن احساس خيلي خوبي داشتم.نميدونم شايدهمش بخاطروجودسعيدبود.احساسم حالانسبت بهش فرق داشت ومن اينوباهمه وجودم حس ميکردم.خواستم ازاين ورخيابون برم اونطرف حواسم پيش سعيدوکاراورفتاراش بوداون طرف خيابون رونگاه کردم قدمهام روبرداشتم که صداي بوق ممتدماشيني اومدومن افتادم روي زمين و....

*****

"سعيد"

چمدونم روبسته بودم وواسه ساعت12بليط گرفته بودم.اگه هستي نيومدميخواستم برم پيش اميروازش خداحافظي کنم وازهمونجاهم برم فرودگاه.عجيب دلم شورميزدهمش حس ميکردم اتفاق بدي افتاده.رفتم همون پارک هميشگي...همون پارکي که بيشترروزاي خوبم درکنارعشقم همينجابود.ساعت9بود.عقربه هاي ساعت دنبال هم ميرفتن وزمان ميگذشت.هرثانيه که ميگذشت دلم يه ترک برميداشت.هستي نميخواست بياد.ساعت11شدولي نيومد.ميدونستم...ميدونستم که قبولم نميکنه.بادلي شکسته سوارماشين شدم.خواستم برم خونه اميرولي دلم نيومد.طاقت روبروشدن باهستي رونداشتم ميدونستم اگه ببينمش دل کندن ازش برام سخت ميشه.برام سخت بودخداحافظي کردن ازعشقم...گوشيمو برداشتم وشماره اميروگرفتم.

امير:جانم سعيد؟خوبي؟

سعي کردم جوري حرف بزنم که ازصدام چيزي نفهمه:خوبم داداش...اميرمن دارم ميرم


romangram.com | @romangram_com