#_نبض_احساس_پارت_253
سعيد:دوسش داري؟
_راسش من هيچ حسي نسبت بهش ندارم داداش سعيد
سعيد:هيچ وقت دوست نداشتم بهم بگي داداشي هيچ وقت دوست نداشتم منوبه چشم داداشت ببيني من نميخواستم داداشت باشم ولي تووبقيه اينجوري ديدين من توروهيچ وقت مثه خواهرم دوست نداشتم هيچ وقت توررمثه بهارنديدم من توروبيشترازاينادوست داشتم.
_سعيد..
سعيد:هيييس هيچي نگو فقط گوش کن.حالاکه تونستم اين زبون لعنتي روبازکنم فقط گوش کن.
من ازهمون اولين باري که توروديدم عاشقت شدم يه دخترراهنمايي شروشيطون.اميروامين مثه داداشم بودن ولي هرکاري کردم نتونستم تورومثه خواهرم ببينم.هرچقدکه ميگذشت احساسم نسبت به بيشتروعميق ترميشدامانذاشتم کسي چيزي بفهمه حتي اميرکه نزديک ترازهمه بهم بودنفهميد سعي کردم جوري رفتارکنم که بقيه ازاحساسم نفهمن.هرشب قبل خواب عکساتونگاه ميکردم وکلي باهات حرف ميزدم.احساس منوفقط عکسات ميفهمن.ميترسيدم ازاينکه کسي توروازم بگيره ياعاشق کس ديگه اي بشي يااينکه ازاحساسم خبردارشي واونوقت ديگه نگام نکني.سالهاسکوت کردم وچيزب نگفتم اماامشب بايدحرف ميزدم بايدميفهميدي بالاخره که بايداين روزروميديدم.
(روبه من کرد)هستي من دوست دارم...بيشتراز هرچيزي که فکرشوکني اگه پيشم بموني حاضرم جونمم بدم تاخوشبخت شي.ميدونم تاالان داداشت بودم ولي ازت ميخوام ديگه داداشت نباشم.ميخوام بشم همسرت...کسي که دوسش داري...پدربچه هات...همدمت...هم رازت...هستي نميدونم باچه زبوني ياچجوري احساسم روبگم ولي بيشترازهرچيزي دوست دارم.
_ولي...
انگشت اشارش روگذاشت روي لبم وگفت:هيييش هيچي نگو فعلا...به حرفام فک کن بعدجواب بده.ميدونم متعجبي ولي بالاخره بايد ميفهميدي.حالاهم پاشوتازودتربرسونمت خونه تابقيه نگران نشدن.
جلوي آپارتمان
سعيد:هفته ديگه همين روزوهمين ساعت توي پارک منتظرت ميمونم اگه بياي يني پيشنهادم روقبول کردي وکنارم ميموني اگرم نياي اشکالي نداره من يه جوري بادلم کنارميام.نترس بقيه هم چيزي نميفهمن بايه بهونه اي براي هميشه ميرم پيش پدرومادرم.
بدون هيچ حرفي ازماشين پياده شدم ورفتم داخل.
romangram.com | @romangram_com