#_نبض_احساس_پارت_252
سعيد:نترس زودميبرمت خونه.
ماشين روپارک کرد.اومده بوديم همون پارکي که وقتي دلمون ميگرفت باسعيدميومديم اينجاودرددل ميکرديم.من باسعيدبيشترراحت بودم تاامير.همه حرفامم به سعيدميگفتم حتي اشتباهاتم رو ولي به اميرکمترميگفتم.سعيدبرام مثه اميربودوهميشه هوامو داشت وهرموقع که ميخواسم کنارم بود.
ازماشين پياده شديم ورفتيم سمت همون نيمکت هميشگي.نشستيم روش....
سعيد:يادش بخيراولين باري که اومديم اينجا.يادته؟دلت واسه مامان وبابات تنگ شده بوداومديم اينجاکلي حرف زديم تاآروم شي.
_آره يادمه...
سعيد:يادته گفتم حق نداري ديگه گريه کني؟يادته گفتم توفقط بايدبخندي؟يادته گفتم توفقط بايدخوشبخت باشي؟
_آره همش يادمه...
سعيد:حالاحس ميکني کنارش خوشبختي؟
_کنارکي؟
سعيد:همين پسره خواستگارت
_نميدونم هنوزکه هيچي نيس فقط قراره بيان واسه آشنايي
romangram.com | @romangram_com