#_نبض_احساس_پارت_251

_باشه بگين بيان.

امين:پس من به آقاي طاهري ميگم که آخرهفته بيان.

همه مشغول حرف زدن شدن.توي فکراين بودم که چراسعيدامشب اينجوري شده.نميدونم چقدتوي خودم بودم که برام اس ام اس اومد.بازش کردم.سعيدبود.نوشته بود"يه جوري بقيه روبپيچون وبياپايين منتظرتم"

يني چيکارم داشت؟شايدميخواست مثه هميشه دردودل کنه.ازجام بلندشدم.

امير:کجا؟

_ميرم اونور.سرم دردميکنه يه مسکن بخورم وبخوابم.سپهرتونمياي؟

سپهر:نه توبرو...

_راسي بهاروپندارکجان؟

امير:باخانوادش آشتي کردن امشب اونجان.

سپهر:جدي؟

امير:آره بهش زنگ زدم و...

ديگه نشنيدم که چي ميگن سريع ازخونه اومدم بيرون.سعيدجلوي درآپارتمان توي ماشين نشسته بودوسرشم گذاشته بودروي فرمون.دروبازکردم ونشستم داخل ماشين.اونم سرشوآوربالاوماشين روروشن کردوتوي سکوت رانندگي ميکرد.سکوت روشکستم وگفتم:سعيد؟نميخواي حرف بزني؟کجاداريم ميريم؟من به بقيه گفتم ميرم بخوابم الان سپهربيادخونه نگران ميشه

romangram.com | @romangram_com