#_نبض_احساس_پارت_250


پندار:باشه پس من بااميرحرف ميزنم.



" هستي"

شب همه خونه اميرجمع شديم.فکرميکردم همينجوري جمع شديم تااينکه موضوع جدي شد.بحث سرآقاي طاهري استاددانشگاهمون بود.پدرش زنگ زده به امين تابيان خواستگاري.الانم ميخواستن نظرمن روبپرسن.نميدونم چرااين وسط سعيدپکرواخماش توهم بود.توي چشاش غم عجيبي بودکه دليلش رونميدونستم.

امين:خب هستي نظرتوچيه؟

_من حرفي ندارم.

امين:يني بگيم بيان؟

سپهر:من ميگم بيان ايناباهم حرفاشون روبزنن باهم آشناشيم اينجوري هستي بهترميتونه فکراشوکنه

غزل:حق باسپهره..

امير:چراساکتي تودختر؟

نميدونستم چي بگم.من هيچ حسي نسبت بهش نداشتم شايدحق باايناباشه.بايدباهم حرف بزنيم تابفهميم به دردهم ميخوريم يانه.


romangram.com | @romangram_com