#_نبض_احساس_پارت_249
پندار:اوه اوه اميره...من يادم رفت به ايناخبربدم حتماکلي نگران شدن...(دکمه اتصال تماس روزد)جانم داداش؟
يکم حرف زدن بعدپندارگفت:خيلي شاکي شده بود.کلي هم زنگ زده يادمون رفت خبربديم.
مامان:بهش ميگفتي سرت شلوغ بوده مامان.
پندار:گفتم مامان...
آقاجون:الان کجاميمونين؟
پندار:خونه هستي خواهرامير
آقاجون:برين وسايلاتون روبردارين بريم خونه زشته توخونه مردم بمونين.
پندار:خونه مردم چيه بابا؟اونامثه خواهروبرادراي مان.
آقاجون:ميدونم پسر.تاالان کنارت بودن دستشونم دردنکنه ولي از اين به بعدبزارمن که پدرتم کنارت باشم.ديگه هم نميخوادبرين ترکيه همينجاميمونين.
پندار:ولي باباهمه زندگي من اينجاس
آقاجون:زندگي توخانومت وبچت وخانوادتن که اونام اينجان پس توهم ميموني همينجا.
_پنداربهتره که برگرديم ايران.اونجاهم که کسي نيس اينجاهمه هستن وتنهاهم نميمونيم.
romangram.com | @romangram_com