#_نبض_احساس_پارت_247

اشکام سرازير شده بود برگشتم طرفش.ديدم توي چشماي آقاجون هم اشک جمع شده.لبخندي به روش زدم.اونم لبخندزد.دستاشوبازکردمنم رفتم طرفش وبغلم کرد.

+هميشه آرزوداشتم که يه دخترداشته باشم خوشحالم که خدايکي خوبشونصيبم کرد.

ازبغلش اومدم بيرون سرموانداخته بودم پايين راستش خجالت ميکشيدم ازش.اونم باصداي بلندزدزيرخنده.دربازشدوپندارومامان وارداتاق شدن.

پندار:اينجاچخبره؟

نگاش کردم وبه روش لبخندزدم.مامان هم ميخنديد.

آقاجون:بياببينم پسر

پندار:آقاجون؟

آرمين روگرفتم بغلم.پنداراومدطرف پدرش وهمديگروبغل کردن.

آقاجون ومامان مشغول بازي کردن باآرمين بودن.حال آقاجون خيلي بهتره شده بود.دکترميگفت انگار منتظربوده تاشمابياين وحالش خوب شده.داشتم بالذت بهشون نگاه ميکردم که پنداراومدپيشم وآروم کنارگوشم گفت:پيش...ناقلاچي به بابام گفتي که شدي عزيزدلش؟

آروم خنديدم وگفتم:هيچي...

پندار:خوبه والاهيچي نگفتي وشدي سوگليش ماسالهاس داريم کنارگوشش وراجي ميکنيم ولي فايده نداشت.

_حسووووود...

romangram.com | @romangram_com