#_نبض_احساس_پارت_246
حرفام تموم شده بود.تواين مدت بدون هيچ حرفي گوش ميکرد.آروم خداحافظ گفتم وخواستم خارج شم که گفت:صب کن
سرجام ايستادم.برگشتم طرفش.
+اسمش چيه؟
به آرمين اشاره ميکردنگاهي به آرمين کردم که داشت نگام ميکردلبخندي به روش زدم اونم خنديد گفتم:آرمين...
+بياجلو
باترس واضطراب نزديکش شدم.
+تختوبياربالاتر.
کاري که گفت روکردم.حالانشسته بود.دستشودرازکردتاآرمين روبگيره.آرمين روگذاشتم توي بغلش.آرمين شروع کردبه گريه کردن.دراين موردبه پسرم حق ميدم که بترسه وگريه کنه.
_گريه نکن پسرم بابابزرگه...گريه نکن ماماني...
يکم که گذشت آرمين آروم شد.وقتي ديدم که ديگه گريه نميکنه گفتم:من ميرم بيرون تاشماراحت باشين.
پشتم وبهش کردم خواستم قدم اولوبردارم که گفت:اره درنظرمن عروسم بايدپولدارواصل ونسب دارميشدهيچ کدوم ازاون دختراي پولداري که ديدم پاکي ونجابت وصداقتي که توي چشمات بودرونداشتن.همه شون فقط به فکراين بودن که امروزپولشون روکجابريزن من همه ايناروميديدم ولي بازم نظرم عوض نميشد.وقتي پنداراومداينجاهنوزم نظرم همون بودولي بااين حرفاي تو...انگاريکي بايدايناروميگفت تابه خودم بيام وبفهمم که اشتباه ميکنم همه آدمااشتباه ميکنن منم اشتباه کردم ميخواستم جلوي خوشبختي پسرم روبگيرم درصورتي که خودم ميخواستم خوشبخت باشه من عشقوتوي چشماي پندارميديدم وقتي که ازتوتعريف ميکرد.اگه فقط سعي ميکردم تاتوروبشناسم پسرم اين همه عذاب نميکشيد.منوببخش دخترم...ممنونم که باحرفات منوبه خودم آوردي...
romangram.com | @romangram_com