#_نبض_احساس_پارت_243

مادرپندار:حالااين پسرکوچولونميخوادبيادبغل مادربزرگش؟

_يکم بداخلاقه کم کم عادت ميکنه بهتون.

مادرپنداربالبخندگفت:پس عين باباشه.

پندار:وا؟مامان؟من کجام بداخلاقه؟

_دراين موردباخانوم توکلي موافقم.

مامان پنداربااخم نگام کردوگفت:خانم توکلي چيه بهم بگومامان ديگه نشنوم هاااا

خنديدم وگفتم:چشم مامان...

اونم لبخندي زد.پرستارازاتاق اومدبيرون وگفت:خانم توکلي؟

برگشتيم سمتش.مامان گفت:بله؟

پرستار:آقاتون به هوش اومدن ميتونين ببينينش.

مامان:خداياشکرت...خيلي ممنون خانوم...

مامان خواست بره داخل که پندارگفت:مامان؟

romangram.com | @romangram_com