#_نبض_احساس_پارت_242
پندارازجلوش کناررفت.حالامادرش ماروديد.
پندار:نه مامان بازن وبچم اومدم.
مادرپندار:بچه؟!
نزديک ترشدم.باصداي آرومي سلام گفتم.
مادرپندار:خانومت اينه؟
پندار:بله مامان اينم پسرم آرمين.
مادرش لبخندي زدوآرمين روگرفت توي بغلش.آرمين زدزيرگريه خواست آرومش کنه ولي نشد.پندارآرمين روگرفت بغلش.مامانش نزديک ترشد وگفت:اسمت بهاره نه؟
_بله...
محکم بغلم کرد.ازاين رفتارش تعجب کرده بودم انتظارهمچين رفتاري روازش نداشتم.دستام پايين بودولي اون محکم بغلم کرده بود.کمي بعدبه خودم اومدم ومنم بغلش کردم.ازهم جداشديم.دستاشو گذاشت دوطرف صورتم وگفت:ميدونستم سليقه پسرم حرف نداره.(ازپيشونيم بوسيد)خوش اومدي عروس خوشگلم.
اون روزکه رفته بودم خونه پندارمامانش خونه نبود واسه همين منونديده بود.
نگاهي به پندارانداختم ازخوشحالي چشاش برق ميزد.به روم لبخندي زدمنم جواب لبخندشودادم.
romangram.com | @romangram_com