#_نبض_احساس_پارت_241

نازنين که مشغول چيدن ميزبودگفت:نکنه رفتن خونه پدرومادرپندار

_نميدونم شايد...

******

"بهار"

پنداروراضي کردم که امشب بريم خونه پدرومادرش.رفتيم خونشون ولي خدمتکارش گفته که حال پدرپنداربدشدوبردنش بيمارستان.پندار خيلي نگران بود.سعي ميکردکه من چيزي نفهمم ولي خيلي مشخص بود.رفتيم بيمارستان.مادرش روي صندلي جلوي دراتاق نشسته بودوگريه ميکرد. پندارباقدم هاي بلندتري خودش رورسوندبه مادرش.باديدن پنداراشکاش باشدت بيشتري ريختن مادروپسرهمديگروبغل کرده بودن واشک ميريختن اشکاي منم سرازيرشده بود.آرمين توي بغلم بودانگشت اشارش توي دهنش بودوداشت به اطراف نگاه ميکرد.نگام به پندارومادرش بودکه ازهم جداشدن.

مادرپندار:بالاخره اومدي پسرم؟نميدوني چقددلمون برات تنگ شده بود.

پندار:حالش چطوره مامان؟

مادرپندار:خداروشکرامروزمنتقلش کردن به بخش.

پندار:چي شده بود؟

مادرپندار:يه ماهي ميشدکه قلبش دردميکردويه هفته پيش حالش بدشدوآورديمش بيمارستان.

هنوزمارونديده بود چون پندارجلوش وايساده بود

مادرپندار:تنهااومدي مامان؟

romangram.com | @romangram_com