#_نبض_احساس_پارت_244
مامان:جانم پسرم؟
پندار:بزاراول من برم تو
مامان:باشه پسرم برو.
پنداررفت داخل.ماهم وّروي صندلي هانشستيم ومشغول حرف زدن شديم.چقدرخانوم خوب ومهربوني بودولي نميتونست روحرف شوهرش حرف بزنه شايددليل مخالفتش هم همين باشه.اززندگيمون گفتم کارايي که کرديم.نيم ساعتي گذشته بودکه پنداربااخم ازاتاق اومدبيرون.
_پندار؟!
پندار:من ميرم بيرون هوابخورم.
وبعدبدون هيچ حرف ديگه اي ازمون دورشد.
مامان:توبرودنبالش منم برم تواتاق ببينم چي شده.
رفتم دنبال پندار.توي حياط روي نيمکت نشسته بودودستاشم بغل کرده بود.نشستم کنارش
_پندار؟
پندار:فک کردم بعداين همه مدت نظرش عوض شده باشه.بهش گفتم نوه توآوردم ولي اون...
romangram.com | @romangram_com