#_نبض_احساس_پارت_233

فکرکنم بهترين ماه عسل روماداشتيم.جايي نبودکه نرفته باشيم.هرروزبيرون بوديم.6ماهي ميشدکه اومده بوديم ايران.پندارم راضي شده بودکه براي ديدن پدرومادرش بيادايران براي همين يه هفته پيش اومدن.آرمين کوچولوخيلي بزرگ وبامزه شده بود.نازنين ميگفت منوبااين عروسک تنهانزارين وگرنه ميخورمش.هردومون خيلي بچه دوست داشتيم ولي نه من اصراري ميکردم ونه نازنين.ببينيم گذرزمان چيکارميکنه.توي شرکت تواتاقم بودم.سپهرهم روبروم روي مبلانشسته بودوسرش پايين روبرگه هابود.

_سپهر؟

همونجورکه داشت به برگه هانگاه ميکردگفت:هوم؟

_تونميخواي کاري کني؟

سپهر:چيکار؟

_دررابطه باسايه ميگم.

سرشوبلندکردوروبه من:مثلاچيکار؟

_نميدونم بالاخره که بايدکاري کني تاکي ميخواي اين رازوتودلت نگه داري؟

سپهر:تاابد...

داشتم باخودم فک ميکردم چقدخوب ميشه سپهرو باباي سايه روباهم آشناکنم.چندروزپيش نازنين ميگفت مهلت سايه واسه انتخاب همسرتموم شده وحالاباباش ميخوادخودش انتخاب کنه.کي بهتراز سپهر؟مطمئنم اونم چندبارباهاش هم کلام بشه ميفهمه که چه پسره خوبيه.يه مراسمي چيزي بايد ترتيب بدم تااينابتونن هموببينن.سعيدم اومدتوي اتاق.وقت ناهاربودوهمه ميخواسيم ناهاربخوريم.بعضي وقتاتوي شرکت ميخورديم گاهي هم ميرفتيم بيرون.نازنين هم چون توي داروخونه بودوقت نميکردناهاربپزه.ناهاروآوردن خواسيم شروع به خوردن کنيم که گوشيم زنگ خورد.

_به به داداش گلم چطوره؟

امين:خوبم اميرجان توچطوري؟نازنين خوبه؟

romangram.com | @romangram_com