#_نبض_احساس_پارت_232
امير:يه قولي بهم ميدي؟
_چه قولي؟
امير:قول بده هميشه دوسم داشته باشي قول بده هيچ وقت فراموشم نکني.
به سمتش برگشتم وتوچشماش زل زدم ودستاشوگرفتم وگفتم:مگه قراره فراموشت کنم؟
امير:نه کلي گفتم.
توچشماش ترس بود.ترس ازاينکه دوسش نداشته باشم...ترس ازدست دادن من...ترس ازاين که فراموشش کنم...دستاشوول کردم ورفتم طرف نيمکتي که اونجابودوروش ايستادم.
امير:چيکارميکني نازنين؟
دست زدم تاهمه توجهشون بهم جلب بشه.اونقوقت باصداي بلندوبه زبان ترکي گفتم:هي مردم اين آدمي که ميبينينش(به اميراشاره کردم)عشق منه...زندگيه من...دنياي منه...نفس منه...خيلي دوستش دارم وهيچ وقت فراموشش نميکنم(به اميرنگام کردم که باعشق نگام ميکرد)خيلي دوست دارم امير.
اطرافم پره آدم شده بودودست وصوت ميزدن.اميربا لبخنداومدطرفم بغلم کردوچرخوندم.ميخنديدم.منوگذاشت روي زمين وگفت:خيلي دوست دارم ديوونه من...
******
"امير"
romangram.com | @romangram_com