#_نبض_احساس_پارت_231

_هيچي خبرخاصي نيس.پندار؟

پندار:بله؟

_حالاکه آرمين به دنيااومده بهترنيس بري پيش پدرومادرت شايداين دفه قبولتون کنن.

پندار:نه

_چرا؟هرچي باشه اوناپدرومادرتن.

پندار:هنوزحرفايي که به بهارگفتن يادم نرفته بخاطراونا من عشقموداشتم ازدست ميدادم اونااگه خوشبختي منوميخواستن مخالفت نميکردن.

_باشه هرجورتوميخواي ولي مطمئن باش بهارم خوشحال ميشه ازاينکه بري پيششون.

*******

"نازنين"

خورشيدداشت کم کم غروب ميکردومنواميرداشتيم توي ساحل قدم ميزديم.اطراف شلوغ بود.

امير:نازنين؟

_جانم؟

romangram.com | @romangram_com