#_نبض_احساس_پارت_227

پندار:اميرديگه بسه پاشوبريم.

امير:کوجابريم؟تازه داره گرمم ميشه.

پنداررفت پيش اميرودستشوانداخت دورگردن خودش وتاماشين بردش.اميرداشت چرت وپرت ميگفت.تابه حال اينجوري نديده بودمش ولي خيلي بامزه ميشد.اون دختره اعصابموخوردکرده بود.رسيديم خونه پنداراميرو خوابوندروي تخت بعدش ازاتاق رفتن بيرون.اميرمثه يه بچه خوابيده بوددستموبردم طرف صورتش وآروم نوازشش کردم بعدش ازگونش بوسيدم وآروم گفتم:دوست دارم.

خواستم ازتخت بيام پايين که دستموگرفت وگفت:نرو

_ميام عشقم لباسام روعوض کنم ميام.

اميرسرشوگذاشت روي پام وگفت:نوموخوام...

_اميرجان روي بالش بخواب ديگه.

امير:همين جاخوبه...

موهاي کمي داشت.هميشه کوتاه کوتاهش ميکرد.نوازشش ميکردم.دستم توي دستش بودوولش نميکرد.

يکم که گذشت خوابش برد.

******

"امير"

romangram.com | @romangram_com