#_نبض_احساس_پارت_226
دوسه ساعتي بودکه اونجابوديم.اميرمست مست شده بودومسخره بازي درميوردوهمه ماميخنديديم.
بهار:بچه هابريم اين دورم برقصيم بعدش برگرديم خونه.
پندار:اميرتونمياي؟
امير:ن..نه شومابرين...برين...مواظب عششششق منم باشين.
_منم ميمونم پيشش.
امير:نهههه جيگرم توبرو...برو
همراه پنداروبهاررفتيم وسط ولي همه حواسم پيش اميربود.يه دختري باموهاي طلايي وقدبلندکه لباس خيلي کوتاهي پوشيده بودرفت پيش اميرکنارش نسشت.امير اصلاحواسش به اون دخترنبود انگارداشت باچشم دنبال ماميگشت.دختره سعي داشت به اميرنزديک شه.ازحسادت داشتم ميترکيدم رفتم طرفشون.
بهار:نازنين کجا؟
تامسيرنگاموديدن اوناهم دنبالم اومدن.
دختره تاماروديدازجاش بلندشدورفت.
امير:او...اومدي عششقم.(باکف دستش ميزدروي مبل)بيا...بيابشيين پيشم
romangram.com | @romangram_com