#_نبض_احساس_پارت_162
_سايه؟!سايه بيابيرون.
سايه داشت ميومدسمت ساحل بارون عجيب ميباريدوداشتيم خيس خيس ميشديم.سايه همينجوري داشت ميومدکه يه دفه موج بزرگي اومدواونوباخودش برددادزدم:سايه؟!سايه؟!
سايه داشت خفه ميشد.همينجوري داشتم دادميزدم وکمک ميخواستم.يه پسرجووني دويدسمت اب.داشتم گريه ميکردم ديدم اميروبقيه هم دارن ازويلاميدون سمت ما.
امير:چي شده نازنين؟
_امير؟سايه...سايه داره غرق ميشه...نجاتش بده امير...
انتظارداشتم توي اين موقع رايان بدوه سمت اب ولي سرجاش ايستاده بودوداشت به اب نگاه ميکرد.
اميرخواست بره سمت اب که اون پسره سايه روتوي بغلش گرفته بودوداشت ميومدسمت ما.هردوشون خيس خيس بودن وبارون همينجوري ميباريد.وقتي رسيدساحل سايه روگذاشت روي زمين.رفتم طرف سايه.
_سايه؟سايه چشماتوبازکن.
پسر:نترسين زندس فقط ازترس بيهوش شده.
رايان سايه روبلندکردازروي زمين بردداخل ويلا.
_واقعاازتون ممنونم شماجون خواهرم رونجات دادين.
romangram.com | @romangram_com