#_نبض_احساس_پارت_161
امير:خب خوشم نميادازش.
_ولي اميرتواينجوري ميکني سايه هم ناراحت ميشه.
امير:من نميدونم سايه دختربه اين خوبي ازچيه اين خوشش اومده؟
_اميربهتره که اوقات خودمون روتلخ نکنيم.بخاطرسايه کاري به کارش نداشته باش.
امير:فقط به خاطرخواهرزنم ها.
لبخندي به روش زدم.اميروسايه همديگروخيلي دوست داشتن اميرسايه روبه عنوان خواهرمن ميدونست واقعاهم همينطوربودسايه ازخواهرم فرقي نداشت اميرم حق داشت منم نميدونم سايه ازچيه اين پسره خوشش اومده بود.اتاقاروتقسيم کرديم.به اندازه کافي اتاق بود.
امين وغزل،نيماورهاتويه اتاق.من وسايه وهستي واميروسعيدورايان هم هرکدوم تويه اتاق.تاوسايلاروجابه جاکنيم سايه ورايان هم اومدن.بعدازخوردن ناهارهرکي رفت توي اتاقش تااستراحت کنه.
روزبعدسايه هوس کرده بودبره درياشناکنه.ظهربودوهمه خواب بودن.باهم ازخونه زديم بيرون.ازويلادورنشديم فقط بيرون ازويلابوديم.سايه رفت توي دريا.
دادزدم:سايه زياددورنشو.
سايه:نازنين توهم بياديگه.
_نه من همينجاميشينم.
روبروي درياروي شن هانشستم.يه دفه هواابري شدوبارون شروع به باريدن کردودرياهم طوفاني شد.توي تابستون همچين هوايي بعيدبود.
romangram.com | @romangram_com