#_نبض_احساس_پارت_160
اميروامين رفتن دنبال ويلا.ماهم توي ماشين منتظرشون مونديم تابيان.يه ربعي که گذشت اومدن.به سمت ويلايي که انتخاب کرده بودن رفتيم.خيلي ويلاي قشنگ وبزرگي بود.درياقسمتي ازويلابودونيازي نبودکه براي ديدن ويلاازخونه خارج شي.داخل ويلاهم خيلي بزرگ بود.پايين يه سالن بزرگ باآشپزخونه ويه سرويس بهداشتي.بالاهم کلي اتاق.
سعيد:واي عجب جاييه.ادم اصلادلش نميخوادازاينجابره.
امير:کاش اينجامال من بود.اصلاازاينجانمي اومدم بيرون.
نيما:به جاي اين حرفابياين وسايلاروبياريم داخل بعدش به فکرناهارباشيم.
سعيد:اخ گفتي داداش عجيب گرسنم شده.
رايان:من ميگم تاشماکاراتون روبکنين من وسايه بريم دنبال غذا.
امير:شمازحمت نکشين خودمون ميريم.
نميدونم چرااميراصلاازرايان خوشش نيومده بود خب منم همچين ازش خوشم نمي اومدفقط به خاطرسايه چيزي نميگفتم.رايان يه پسرسوسولي بودکه فقط باپول باباش ميتونستي ادم حسابش کني.
سعيد:خب حالاکه ميخوان برن خوب برن ديگه امير.
اميرديگه حرفي نزد.رايان وسايه رفتن.
هستي:اميرتوچرابااين پسره اينجوري رفتارميکني؟
romangram.com | @romangram_com